تا ابد افسون اين راهت شدم
مانده تا ديوانگي يك تلنگر
كجا هستي نازنينم ، اوج قله ي غروري
توي اين نزديكي هستي ، يا مث هميشه دوري
چرا دل مهربونت گلا رو صفا نمي ده
ديگه اون صداي گرمت ، قلبمو جلا نمي ده
صبح ها وقت روشنايي ، ديگه چشمات وا نميشن
شب تاريك توي ظلمت رنگ غصه ها نمي شن
ديگه قلبت نگرون نيست واسه مردن قناري
ديگه اشكاي قشنگت ، نميشه رو گونه جاري
ديگه اون نگاه سردت ، نمي گه ازم جدا شو
يا كه خنده هاي گرمت ، نمي گه رنگ خدا شو
يادته به من مي گفتي زندگي فقط دو روزه
تو تا آخرش نموندي دل من از اين مي سوزه
اون نگاه نافذ تو ، واسه من يه يادگاره
ياد چشمات كه مي افتم چشم من تا صبح بيداره
تو يادت مي ياد كه گفتم رنگ چشمات چه سياه
ولي اشتباه مي كردم رنگ نوراني ماه
تو بيا فقط يه لحظه قلب من داره مي ميره
به خدا ديگه نمي گم اومدي اما چه ديره
عشق من فقط تو بودي ، هنوزم هستي عزيزم
تو كه مي گفتي هميشه نبايد من اشك بريزم
جاي خالي تو مونده ، هنوزم اينجا كنارم
من زمستون تو بودم ولي تو شدي بهارم
رفتي آخرش ، مي دونم زندگي همش دو روزه
توي اين دو روز دنيا دل من فقط مي سوزه
دل چه قابل داشت پيش ديدگاني کز سرمستي چنين مغرور و بي پروا بود
آنقدرخوب بود كه فرصت خوب بودن را ازديگران گرفت،
و اي كاش مي شد كه آنقدر از بديها دور مي شديم
كه ديگر هيچگاه دست نا زيباي بديها به ما نمي رسيد،
چرا كه من هنوز باور دارم كه مي توان بهتر زيست.
در راه متعالي شدن شرط اول قدم آنست كه باران باشيم،
باران با سخاوتي كه هم بر كويرمي بارد و هم در دشت سرسبز،
آري اينگونه مي توان بهتر زيست ،عاشق تر ماند، شاعرتر شد
و در نهايت جاودانه شد
دلا امشب چه می کردی تو در کوی حبیب من
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من
هر شب تا سحر پیاله دستم
گفتم نکنه باده پرستم
یک یا دو شب را توبه کردم
دیدم نمیشه همیشه مستم
به نام پاکی صاحب عالم
آن که هر دم هوس سوختن ما میکرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد



